X
تبلیغات
رایتل

لبان سرخ تو از عشق می گویند 

و چشمان سیاهت چیز دیگر را 

پذیرایم، بگو تا بشنوم آن حرف آخر را  

سراب آرزوها بود آن عشق دروغینت 

نویدش جز سیاهی نیست 

و فرجامش که رسوایی است 

و آن اشک ریا کارانه ات را  

بباران بر کویر خشک گور من 

که شاید لاله ای از خاک رستن را بیاغازد 

به عشق مهربانی بر دل من دل بسوزاند 

خیال خال تو سر در گمی ها را 

و دست و پا زدن در منجلاب بی کسی ها را 

نصیبم می کند زیبا 

بلی زیبا 

 

تو که چشمان زیبا داری و اندیشه ای بس زشت 

باور کن 

که فردایی که قد لحظه ای بسیار نزدیک است 

مرا رسوای عالم میکند چشمت 

اگر سبک و سیاق زندگی این است 

که من از دست تو 

هر لحظه در رنج و عذابی وحشت آلودم 

سلامم را به مرگ مهربانم میرسانم زود 

و نفرین می کنم بر دشمنی که دوستت دارد 

 

هزاران بار میگفتی 

حساب عشق تو پاک است 

برای عشق بازی سینه ات چاک است 

بلی عشق تو را دیدم و پاکی حسابش را ندیدم لحظه ای حتـّی  

و صدها صد هزاران تار مو در لای درزش یافتم      افسوس 

و عشقت ذره ای بدتر 

و وحشتناک تر از یک شب کابوس 

و من از زندگی دل می کنم امشب 

و زیبا مرگ شیرین را 

سلامش می کنم در بامداد صبح فردا، نه همین امشب 

 

ببین تلخی آزارت 

برایم سخت شیرین می کند آغار مردن را 

و پایان می دهم بر بخت تو 

آن لذّت افسوس خوردن را 

 

سلام اوّلینت بوی خون می داد 

نگاه آخرینت شکل آتش بود 

به پاس خاک بر سر کردنت امشب 

تمام خاطراتم را دهم بر باد 

 

و دیگر هر چه بادا باد. 

 

(نو سروده ها) صفحه 119 از کتاب عمو



تاریخ : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : خدیجه کلهری | نظرات (10)